بخوان که برای تو نوشتم
-
تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 1:31
خــــــــــــــــــوبــــــــــــــــــــــ مــــــــــــــــندوستت دارم، اما نه دوستت دارم که نه! گویی تو جزیی از من شدی و بیشتر از خودم میخوامت و هر روز این حس بیشتر میشود.عــــــــــزیـــ
خوب من نیستی.
-
تاریخ: 1396/4/8 ساعت: 13:12
خوب من...گــوش کـــُن ببیــــن بــا تمــامـ وجــود تـو را فرا می خــوانمـ و تو نیستـــی و مــن تنــها بــار این عشــق را بر دوش می کشــمـ ... و مـن تنــها تر از همیشــهـ بــاز همـ تـو را می خـوانمـ و دلتنــگ تـر از هــر روز و بــاز همـ تـو نیستـــی… خوب من تو کجا رفته ای نیستی میدانی که دوستت دارم و
بخوان که برای تو نوشتم
-
تاریخ: 1396/4/8 ساعت: 13:12
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
من مشکوکم!
-
تاریخ: 1396/4/8 ساعت: 13:12
من به آمار زمین مشکوکم اگر این سطح پر از آدمهاست پس چرا این همه دل تنهاست؟ بیخودی میگویند هیچ کس تنها نیست! چه کسی تنها نسیت همه از هم دورند! همه در جمع ولی تنهایند! من که در تردیدم تو چطور؟؟ سهراب سپهری
بعضی وقتا سکوت!
-
تاریخ: 1396/4/8 ساعت: 13:12
بعضی وقتا سکوت میکنی!چون اینقدر رنجیدی که نمیخوای حرف بزنی... بعضی وقتا سکوت میکنی چون واقعا حرفی واسه گفتن نداری... گاهی سکوت یه اعتراض... گاه هم انتظار... اما بیشتر وقتا سکوت واسه اینکه هیچ کلمه ای نمیتونه غمی که تو وجودت داری توصیف کنه...
آنگاه...
-
تاریخ: 1396/4/8 ساعت: 13:12
آنگاه که غرور کسی را له می کنی... آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی... آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی... آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری... آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی... آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری... می خواهم بدانم، دستانت...
حس عجیبی...
-
تاریخ: 1396/4/8 ساعت: 13:12
حس عجیبی داشتم اون شب!نمیتونستم تو چشات نگاه کنم به چشات که نگاه میکردم گریه ام میگرفت... دوست داشتم زل بزنم به چشات و یه دل سیر گریه کنم اما افسوس که نبودی و من چشم در چشم گلای قالی گریه کردم و گریه کردم وگریه کردم... میترسم... میترسم از آن لحظه ای که دیگه اون نگاهتو نبینم خــــــــــــــــــــــــ
بهار من...
-
تاریخ: 1396/4/8 ساعت: 13:12
خوش به حال درختا!سرمای زمستونو تحمل میکنن به امید بهار... اما من چی ؟ من به چه امیدی زمستونو سر کنم؟ بهار من کجاست؟ خوب من... بهار من... تو که نیستی من به چه امیدی زمستونو سر کنم؟
اشتباه کردم...
-
تاریخ: 1396/4/8 ساعت: 13:12
اشتباه کردم ...اصلا دوست ندارم به کودکی ام باز گردم... آخه آخرش باید به این روزا میرسیدم... کاش... " هیچ گاه متولد نمی شدم " تا این روزا رو نمی دیدم... کاش...
مرگ تنها آرزومه...
-
تاریخ: 1396/4/8 ساعت: 13:12
یک روز میرسد...یک ملافه سفید پایان میدهد... به من... روزی که همه با دیدن عکسم بغض میکنند و میگویند...؟ خدایا تنها آرزوم همینه لااقل این یکی رو برآورده کن... خــــــــــــــــــــــــدایا
زمانه بیرحم است
-
تاریخ: 1396/4/8 ساعت: 13:12
چه غم انگیز است فرو پاشی رویاها وقربانی شدن لحظات ناب زندگینابرابری ها در صف طویل مرگ وساعات بیداری در نگاه خفته یک خاموشوزنگار ناامیدی در قلب های مردهچه شب ها وچه روزهایی که هیچ وپوچ از پی هم میروندبا هیاهوی بلندی که هیچکس ان را نمیشنود....زندگی مانند قطاری سوت کشان میگذردوماهنوز سرگرم روزهای خسته ...